یادش بخیر
فرخنده سال آشنایی
آن بیستم
روز قرار
روز طلایی
دستی به دست هم نهادیم
... آسمانی
زوجی شدیم
لبریز
از عشق خدایی.
...
بهار است و دلم فریاد در فریاد
غریبی می کند با من
سراغ چشم مستت را
ز من می جوید و خواهد
بهار است و دلم طغیان، طغیان است
چو موجی می خروشد موج دلتنگی
گهی با جزر و گه با مد
به سوی ساحلی دیگر نمی رقصد
بهار است و دلم پر از نقوش تو
کمان ماورای دیده را دیدم
و برقی در میان مردمک هایت
هلال لعل رخسارت
همه آویزه ی آبی
همه آبی، همه آبی
بهار است و دلم مملوست از مستی
پر از عشقم
پر از صهبای گلرنگم
پرم از تو
پرم از اینهمه مستوری و در پرده شوریدن
بهار است و دلم...
"الف.ز"
نوشته شده توسط "شین" در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

بسم از هوا گرفتن
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت
به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی
که نمی دهی مجالی
نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی
چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی
چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی
به امید آن که روزی به کف اوفتاد وصالی
به تو حاصلی ندارد
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
همه عمر در فراقت
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY